آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
|
" نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد "
از خستگی تمام تنم درد می کند
اضلاع خسته ی بدنم درد می کند روحم درست در بدنم جا نمی شود جادکمه های پیرهنم درد می کند در آینه ادای مرا در می آورد در آینه منی که منم درد می کند بغضی که مانده در دهنم چرک کرده است حرفي که مانده در دهنم درد می کند
من ماندم و کویر و نسیمی که رفته است پاهای بسته ی گونم درد می کند این زندگی مجوز خود سوزی من است پروانه های سوختنم درد می کند تابوت خالی ام وطن موریانه هاست نخ های کهنه ی کفنم درد می کند معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است....
|
|||
![]() |