روزی از این روزها من غرق می ،
روزی از این روزها من غرق شوق ،
و شبی تا به سحر غرقه به اشک
...
سالیان است مرا خلق به لبخند ببینند و به شادی و نشاط
لیک سیل است درونم که ز غم
و به پهنای دلم مردابی است
همه اندوه،
همه آه ،
کاش می شد که شبی تا به برم بازآیی
روزهایم چون شب ،
شب هایم همه آه
همه اندوه و نیاز
همه زاری ،
همه دلتنگی تو ،
لاجرم روز بباید که گداخت !
و چنان شعله و اخگر افروخت ،
بی سبب نیست که در حلقۀ یاران همه خندان باشم .....