آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
|
" نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد "
یک شنبه 22 شهريور 1388برچسب:, :: 22:34 :: نويسنده : محسن
شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد! رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه ای شد: این خویگر با درشتی ، نرمی تمنا ندارد بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است: گویا که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد رو می کند سوی او باز تا گفت و گویی کنم ساز رفته ست و خالی ست جایش مردی که یک پا ندارد
سیمین بهبهانی
|
|||
![]() |