آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
|
" نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد "
شعر زیبای "سیب" حمید مصدق خرداد ۴۳
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
پنج شنبه 9 خرداد 1390برچسب:, :: 11:28 :: نويسنده : محسن
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم " وحشی بافقی "
دو شنبه 16 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 20:22 :: نويسنده : محسن
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم ...
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب ، آیینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ...
جمعه 9 فروردين 1390برچسب:, :: 20:47 :: نويسنده : محسن
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست،این پیراهن است افسار نیست گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت: روصبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای،آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارَهان گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست گغت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی ، زان چنین بی خود شدی گفت: ای بیهوده گوی، حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را گفت: هشیاری بیار،اینجا کسی هشیار نیست ... پروین اعتصامی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من سنگ تیپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهروماه زمستان است..... سه شنبه 27 مهر 1389برچسب:, :: 19:2 :: نويسنده : محسن
خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار،آسمان مكثي كرد.
خانه ی دوست کجاست ؟ من دلم می خواهد خانه دوستی ما اینجاست! پنج شنبه 27 مهر 1389برچسب:, :: 8:11 :: نويسنده : محسن
دلم بیهوده خرسند است باور کن غریبه نباشی مرگ لبخند است باور کن غریبه صدایت می کنم اما همیشه حرفهایم برایت قصه مانندست باور کن غریبه به تنهایی تو هر شب طعمه دریاست چشمم مرا با گریه پیوندست باور کن غریبه. خودم را ابتدا خوشبخت می دیدم و حالا دلم بیهوده خرسند است....باور کن غریبه
پنج شنبه 27 مرداد 1389برچسب:, :: 7:34 :: نويسنده : محسن
آن کوچه ی پر ز ماجرا یادت هست؟
و بازی گرگم به هوا یادت هست؟ باران که گرفت هر دومان خیس شدیم
مانند گل و پرنده ها یادت هست؟ روزی که تو را باز صدا زد مادر گفتی:‹‹نمی آیم به خدا ››یادت هست؟ در بازی گرگم به هوا مادر برد از من که تو را کرد جدا یادت هست؟ آن روز گذشت و بهاری دیگر نگذاشت به باغ ما پا یادت هست؟
جمعه 20 مرداد 1389برچسب:, :: 21:8 :: نويسنده : محسن
پنج شنبه 16 تير 1389برچسب:, :: 7:30 :: نويسنده : محسن
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
جمعه 20 ارديبهشت 1389برچسب:, :: 21:2 :: نويسنده : محسن
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم ... در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب ، آیینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی از آن كوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ... فریدون مشیری
یک شنبه 22 شهريور 1388برچسب:, :: 22:34 :: نويسنده : محسن
شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد! رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه ای شد: این خویگر با درشتی ، نرمی تمنا ندارد بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است: گویا که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد رو می کند سوی او باز تا گفت و گویی کنم ساز رفته ست و خالی ست جایش مردی که یک پا ندارد
سیمین بهبهانی شنبه 21 شهريور 1388برچسب:, :: 21:10 :: نويسنده : محسن
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم «دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه « ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت «عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان «حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان «آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن «شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان «کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند «پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد «سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد "شهریار" شنبه 12 مرداد 1388برچسب:, :: 20:26 :: نويسنده : محسن
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای دوش، سنگی چند پنهان کردم اندر آستین سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را از برای دیدن من، بارها گشتند جمع جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندهها من یکی آیینهام کاندر من این دیوانگان آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند سنگ در دامن نهندم تا دراندازم به خلق هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان ما سبکباریم، از لغزیدن ما چاره نیست " پروین اعتصامی "
جمعه 15 تير 1388برچسب:, :: 21:14 :: نويسنده : محسن
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد جمعه 14 فروردين 1388برچسب:, :: 21:17 :: نويسنده : محسن
" یک اگر با یک برابر بود "
معلم پای تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسيها .... لواشک بين خود تقسيم می کردند وآن يکی در گوشهای ديگر «جوانان» را ورق می زد برای اينکه بيخود های و هو می کرد و با آن شور بی پايان تساويهای جبری را نشان میداد معلم با خطی خوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاريک غمگين بود تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است ، از ميان جمع شاگردان يکی برخاست هميشه يک نفر بايد بپاخيزد.... به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است نگاه بچهها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند ، و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود آيا يک با يک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت ! معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوی زير و رو می شد حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگرديد؟ يا چه کس ديوار چينها را بنا میکرد؟ يک اگر با يک برابر بود پس که پشتش زير بار فقر خم میگشت؟ يا که زير ضربه شلاق له میگشت؟ یک اگر با يک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچهها در جزوههای خويش بنويسيد: یک با یک برابر نیست... |
||||
![]() |