درباره وبلاگ

نازنینم بی تو اینجا نا تمام افتاده ام ... " به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا ... تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا "
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان " نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد.. "و آدرس Nazanin4316.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان
" نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد "
یک شنبه 15 آبان 1390برچسب:, :: 17:33 ::  نويسنده : محسن       

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
... ...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه‌ حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
 
" قیصر امین پور "



جمعه 13 آبان 1390برچسب:, :: 17:50 ::  نويسنده : محسن       

 خواهر کوچکم از من پرسید :
من به او خندیدم ،
کمی آزرده و حیرت زده گفت :
... روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم !
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه
"پنج وارونه" به مینو میداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
"پنج وارونه" چه معنا دارد...

 



جمعه 13 آبان 1390برچسب:, :: 17:36 ::  نويسنده : محسن       

 عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت: بگویم، بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیدست
چرا آب به گلدان نرسیدست
وهنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیدست
... بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید
بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست
و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست .
عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس
تو کجایی گل من ؟؟



جمعه 13 آبان 1390برچسب:, :: 12:24 ::  نويسنده : محسن       

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
... آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند...
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند ....! 

" فروغ فرخ زاد "



جمعه 13 آبان 1390برچسب:, :: 12:19 ::  نويسنده : محسن       

ای کاش نگاه خسته را خوابی بود ..

یا در شب بی ستاره مهتابی بود ..

ما مثل دو کاج  دور از هم هستیم ..

ای کاش که بین من و تو تابی بود !

                      " احسان افشاری "



جمعه 13 آبان 1390برچسب:, :: 12:12 ::  نويسنده : محسن       

 مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی ست ، بد است.

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است.
...

طفل معصوم به دور سر من می چرخید. -به خیال ش قندم-

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد گندم.

ای دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبی بود.

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...

                                                              به یاد مرحوم حسین پناهی...خدایش بیامرزد

 

 



جمعه 8 مهر 1390برچسب:, :: 19:53 ::  نويسنده : محسن       

یک همیشه یک است .
شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک باشد ،
امّا بعضی وقتها می تواند خیلی باشد .....
یک نگاه ، یک سرنوشت ، یک خاطره ،
و شاید یک دوست ......



یک شنبه 3 مهر 1390برچسب:, :: 23:0 ::  نويسنده : محسن       

هنوز از لب مردم ، فریب می ریزد
هزار تهمت و حرفِ عجیب می ریزد

چقدر اهالی اینجا به فكر خود هستند
كسی ندیده كه باران غریب می ریزد
...
نخند! عابر عاشق! میان این كوچه،
كه صد نفر به سرت نانجیب می ریزد

در این برودت مطلق كسی چه می فهمد
بهارِ آدم و حوّا ز سیب می ریزد؟!

به ختم غائله گیرم مسیح هم آمد
دوباره گرد و غبار از صلیب می ریزد


یک شنبه 3 مهر 1390برچسب:, :: 22:57 ::  نويسنده : محسن       

  
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان
... بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ بر تخته سیاه مدرسه



یک شنبه 3 مهر 1390برچسب:, :: 22:54 ::  نويسنده : محسن       

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد
باز گردای خاطرات کودکی
بر سواراسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
... یادگاران کهن مانا ترند
درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموزروباه وخروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوزوسرمای شدید
ریزعلی پیراهن ازتن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پرازتصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان ازحلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان ازآه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با با روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درد ورنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه ی سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یا دت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشق ها راخط بزن ...

                                                
                              محمدعلی حریری جهرمی


پنج شنبه 24 شهريور 1390برچسب:, :: 20:39 ::  نويسنده : محسن       

 
یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد
یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد

 یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی
غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک
طلب عشق و تمنای مرا بشناسد ....



جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, :: 18:24 ::  نويسنده : محسن       

 دل خوش از آنیم که حج می رویم

غافل از آنیم که کج می رویم!

کعبه به دیدار خدا میرویم.
...
اوکه همین جاست کجا می رویم؟؟؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست.

شستن غم از دل غمناک نیست.

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست!

هر که علی گفت که درویش نیست!

صبح همه صبح درپی مکر و فریب،

شب همه شب گریه و امن یجیب!



جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, :: 18:18 ::  نويسنده : محسن       

خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن
اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو ها کن !
خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه
دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه
تو اون بالا من این پایین ، دوتاییمون چرا تنها ؟
...اگه لیلا دلش گیره ، بگو مجنون چرا تنها ؟!
بگو گاهی که دلتنگم ، ازاون بالا تو می بینی
بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی
خدایا ! من دلم قرصه ! کسی غیر از تو با من نیست !
خیالت از زمین راحت که حتی روز روشن نیست !
کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !



جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 15:29 ::  نويسنده : محسن       

آدمـــکـ آخــــرِ دنـیـــاسـت بـخنــد،

آدمـکــ مرگ همین‌جـاست بخنــد،

دست خطی که ت...و را عــاشق کرد،

شـوخـیِ کاغــذیِ مـاسـت بخنــد،

آدمـکـــ خـــر نــشوی گریـه کنـی !

کــلِ دنیــــا ســراب است بــخنـد !

آن خــدایی که بــزرگـش خوانـدی،

به خـدا مثل تو تنهاست، بخند...


جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 14:12 ::  نويسنده : محسن       

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست ،

من از جنس زمینم ، خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ،

اما یک طرف سودای بلبل ، یک طرف بال و پروانه را هم دوست می دارد ،
...
نیا باران پشیمان می شوی از آمدن ، در ناودان ها گیر خواهی کرد ،

اینجا جمعه بازار است ،

عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه می دادند ،

نیا باران زمین جای قشنگی نیست !


جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 14:8 ::  نويسنده : محسن       

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد با...م و درِ من
بی‌ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.

" مهدی اخوان ثالث "



جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 14:6 ::  نويسنده : محسن       

 کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی، .....
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...



جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 14:3 ::  نويسنده : محسن       

 عاشقت خواهم ماند بی نیاز از دنیا
من در این کوی غریبانه فدا خواهم شد
چشمهایم را به کسی باز نخواهم کرد تا تو از راه رسی
ای دو چشمت دریا چشم من کم نور است
دل ما را طلبت همچنان پرشور است .....
همچنان منتظرت خواهم ماند
دل خود را به کسی نسپارم
نه به جنگل،نه به دریا،نه به ابر
با بیگانه چنین و چنان خواهم شد
تا کنم چشمانم هدیه بر چشمانت
منتظر در طلبت،جان ما قربانت.



جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 14:0 ::  نويسنده : محسن       

 سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم

گاه گویم که ب...نالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان ست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنان ست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکان ست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:, :: 7:37 ::  نويسنده : محسن       

 

گـفت اسـتاد مـبر درس از یاد             یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد بـاد آنـکه مرا یـاد آمـوخت             آدمی نان خورد از دولـت یـاد
پـس مـرا منـت از اسـتاد بـود             که به تعلیـم من اسـتاد، اِستاد
هر چه می دانست آموخت مرا          غیر یک اصـل که ناگـفته نهـاد
قـدر اسـتـاد نــکـو دانـسـتـن             حیـف اسـتاد بـه من یـاد نـداد
گـر بـمردسـت روانـش پر نـور             ور بـود زنـده، خـدا یـارش بـاد

" ایرج میرزا "



پنج شنبه 15 تير 1390برچسب:, :: 7:55 ::  نويسنده : محسن       

 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم ...
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم...

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن...
بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم...

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ...
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم...

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب....
دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم...

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست...
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم...

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم...
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم...

 

 



پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:, :: 11:25 ::  نويسنده : محسن       
روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مست و خراب از مي انـگور کنيد

مزد غسال مرا سير شرابش بدهيد
مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد

بر مزارم مگذاريد بيايد واعـظ
پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ

جاي تلقين به بالاي سرم دف بزنيد
شاهدي رقص کند جمله شما کف بزنيد

روز مرگم وسط سينه من چاک زنيـد
اندرون دل من يک قلمه تاک زنيد

روي قبرم بنويسيد وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفت
 
"وحشی بافقی"


پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:, :: 11:5 ::  نويسنده : محسن       

ای وای بر اسیــری کز یاد رفته باشــد
در دام مـانده باشـد صیـاد رفتـه باشـد

آه از دمــی که تــنها با داغ او چو لاله
درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد

آواز تـیشــه امشــب از بیستـون نــیامـد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیـغ حســرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـی سـازم خـبـر دلـت را
وقتی که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسیری کـز گرد دام زلفـت
با صد امـیدواری نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که از رقـیبـان دامن کشـان گذشتـی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

" حزین لاهیجی"



پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:, :: 10:59 ::  نويسنده : محسن       

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم   ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا   گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم   آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع   آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد   خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر   بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود   آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم

"فرخی یزدی "



پنج شنبه 8 تير 1390برچسب:, :: 11:31 ::  نويسنده : محسن       
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است
 
" مهدی اخوان ثالث"


پنج شنبه 5 تير 1390برچسب:, :: 11:14 ::  نويسنده : محسن       
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
 
"قیصر امین پور"

 



شنبه 4 تير 1390برچسب:, :: 16:7 ::  نويسنده : محسن       

بگذاز تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید،

هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن

************
من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را و

در این میان همه تنهاییم!.

 ************

خدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت.



شنبه 20 خرداد 1390برچسب:, :: 21:57 ::  نويسنده : محسن       
" من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم"
 
" فروغ فرخزاد "


جمعه 20 خرداد 1390برچسب:, :: 20:28 ::  نويسنده : محسن       

نمیدانم
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم ، سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را ...

 

دکتر علی شریعتی



سه شنبه 17 خرداد 1390برچسب:, :: 18:39 ::  نويسنده : محسن       
 
 

 

گاهی گمان نمی کنی ، ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت اســت

گاهی نگفته قرعـه به نام تو می شــــود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود!

 

دكتر علي شريعتی